سالاخانیان در سال 1331 به حزب توده ايران پيوست. بعد از کودتای 28 مرداد به فعاليت فعالانه مخفی ادامه و سرانجام در اردیبهشت 1333 دستگیر شد.
نزديک به يک سال از کودتا می گذشت و حکومت پهلوی که در پی کشف محل انتشار روزنامه ها و کتبهای حزب توده بود نتوانسته بود رد چاپخانه را بدست بياورد.
غروب ششم ارديبهشت ، ماموران به طور اتفاقی به يک اتومبيل در دروازه دولت، که آنروزها در خارج تهران بود، ايست دادند ، راننده اتومبيل جوانی ارمنی بود. او خيلی خونسرد به سؤالات جواب می داد.
يکی از ماموران خواست به اتومبيل اجازه حرکت بدهد که ديگری مخالفت کرد و از راننده خواست صندوق عقب را برای بازرسی باز کند. راننده همين کار را کرد. صندوق عقب لبالب از روزنامه "رزم"، ارگان سازمان جوانان حزب توده ايران بود.
روزنامه ها تا نخورده بود و هنوز بوی مرکب چاپخانه ميداد. ساعتی بعد دو سرنشين اتومبيل در بازداشتگاه نظامی لشکر دو زرهی که زیر نظر بختیار و سرهنگ زیبایی اداره می شد، بودند.
بازجویان بيشتر به کوچک شوشتری که قامت ظريفی داشت، فشار مياوردند. آنها دنبال چاپخانه می گشتند. پاسخ شکنجه ها سکوت بود.شکنجه شش روز ادامه يافت. دو متهم همه چيز را انکار ميکردند و ميگفتند از وجود روزنامه ها خبر ندارند. روز 12 ارديبهشت کوچک شوشتري، در حاليکه بدنش زير شکنجه درهم کوبيده شده بود، بی آنکه لب باز کند شهيد شد.
وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش شهيد شده است، به شکنجه گران گفت: "حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".
اين صحنه از شکنجه های وارطان را يکی از بازجوهای او بعدها نقل کرده است:
"انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت ميشکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند. با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت : می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت: ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."
سرانجام وارطان سالاخانیان نیز در حالی که سرش را با مته سوراخ کردند بدون اینکه کلامی بر زبان آورد جان در ره اعتقاد فدا کرد.
ماموران حکومت شاه شبانه پیکر دو شهید را به رودخانه جاجرود سپردند و چند روز بعد جنازه ها کشف شد.وقتی پيکر وارطان را تحويل خانواده اش دادند از آن قامت نيرومند تنها اسکلتی برجا مانده بود. مادرش می گويد:
"جسد وارطان را هنگام دفن ديدم وارطان را از روی موهايش شناختم. اسکلتی بيش نبود. من بعد از آن نتوانستم به خودم بقبولانم که پسری چون وارطان که چهارشانه بود در عرض 26 روز به اسکلت تبديل شده باشد."
منابع:
» کتاب شهیدان توده ای . جلد اول . چاپ اول 1361 . انتشارات حزب توده
» سایت تبریز اینفو [+]
برچسب
بازتاب
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/mt421/mt-tb.cgi/101
نظرات
وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود
گل دادو
مژده داد:"زمستان شکست!" و
رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و مژده داد: (زمستان شكست!)
و رفت…
خدا همه ی شهدای راه آگاهی ، حقیقت ، برابری و ازادی را در سایه سار التاف خود نگاه دارد. از هر قوم و قبیله، با هر کیش و دین. و هر رنگ و نژاد و زبان.
وبلاگ جالب و پر باری داری . امیدوارم موقث باشی. به وبلاگ من هم سر بزن. خوشحال می شوم.
پاینده باشی . سینا
سلام
مثل هميشه ناز نوشتي و من را در خود فرو بردي
سلام
خدایش بیامرزد
وارطان ستاره بود!
درود بر جان باختگان راه سرافرازی و آزادی ایران.
نمیدونستم.ممنون
زنده باد مبارزه
نامشان جاودان همه شان ، در کنار نام کشتگان نبردی که همین امروزی ر سال 59 اغازیدن گرفت . (( امروز را یادت نرود جناب محسنی ))
ضمنا نوشته ای من باب امروز نوشته ام ، بخوانید و نظر بدهید ...
دم فرو بند که چون سایه در این مبحث غم
با کسم نیست دم گفت و شنود ای ساقی
سکوت میکنم باحترامشان . راستی همه وارطان ها همینطورند ؟
ممنون بخاطر اينكه باعث شدي وارطان را بشناسم.
صادق جم || ۲۳:۵۹ جمعه ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۵سلام من مونده بودم اين وارطان كيه ؟اسمش آشنا بود ولي نميشناختمش ممنون كه اين توضيحات رو داديد.
خدا ما رو بيامرزه اينا كه ديگه نيازي ندارن .
فعلن باي
نازلی سخن نگفت
سرافراز،دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
نازلی سخن بگو
نازلی سخن نگفت
چو خورشید از تیرگی درآمد و بر خون نشست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود و یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود، گل داد و مژده داد زمستان شکست و رفت
هرچند وارطانها ستاره بودند، ازگلهای رده بالای حزب در حد چراغ نفنی هم نبودند ساخت و پاختند و جور دیگری رفتند...
پیروز || ۰۹:۲۶ جمعه ۷ مهرماه ۱۳۸۵نگارنده گرامی مطلبی بس زیبا و تکان دهنده بود کجایند این دماوندها ،کجایند چنین مردان شجاعی که جان در ره عشق می سپارند، این دل سپردگان عاشق
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق : ثبت است در جریده عالم دوام ما»
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
نظر بدهید
تا آنجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
- مجاز به استفاده از کدهای اچ تی ام ال هستید:




